تبليغاتX
meha
حلول ماه پر برکت رمضان مبارک باد

رسول اکرم ( ص ) فرمودند :

آنکه در ماه رمضان آمرزیده نشود،در کدام ماه آمرزیده میشود؟بدانید که دعای روزه دار رد نمیشود.

همچنین فرمودند که ...

در ماه مبارک رمضان افراد گرسنه زیادند ولی روزه داران کم.


ادامه‌‌ی مطلب
سرگرمی
ایستگاه سرگرمیایستگاه سرگرمی !

خواندنی ها و دیدنی ها
خواندنی ها و دیدنی هاداستان . عرفان . عکس و ...
اخبار
خبرهایی از گوشه و کناراخباری از گوشه و کنار

آموزش
مقالات آموزشی 

 مقالات آموزشی

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

 

صدا
صدايی در سرسرای گوشم پيچيد : « بنويس » . صدا غريبه نیست . گاه گاه که سنگينی سکوت سينه ام را می فشارد ، همين نوای آشنا را می شنوم . صدايی که افسونش جادويم ميکند . انگار تنها يک راه وجود دارد : اطاعت و بس !

قلم برداشتم شايد بتوانم با اهرم قلم ، سنگ سکوت را اندکی جا به جا کنم و مجرايی برای گريز کلام بيابم . اما قلم از سنگ سر گرانتر شده بود . نمي غلتيد ، نمي لغزيد ، جاری نمي شد تا با جریانش سد سکوت را ويران کند . گويی سخن درون ديوارهاي قلبم اسير شده بود .

پس اين همه همه تپيدن های دل براي چيست ؟ آيا جز اين است که قلب ، احساس و کلام را به هم می آميزد و با هر تپش آن ها را در کالبد وجود به جريان می اندازد ؟

پس کلمات اسير کيستند ؟ چرا هيچگاه آنچه را مي خواهم ، نمي توانم به زبان آورم ؟

شنيده ام رابطه ها همچون زنجير هايی انسان ها را به يکديگر پيوند می دهند . شايد همين زنجيره رابطه هاست که بر دست و پاي کلام حلقه شده و راه را بر جاری شدن او بسته است . آری بی گمان چنین است. سخن هميشه در حصار رابطه هايی گرفتار است که او را محدود مي کنند .

اما روزی ، در دنيايی بدون رابطه های آدمکی ، حصار ها پاره پاره و زنجير ها از هم گسسته خواهند شد و آنگاه که کلام ، فرياد آزادی سر دهد سد سکوت در هم خواهد شکست .

آن روز بی شک افسون کلام من ، صدا را جادو خواهد کرد !


هم کلاسی !

لیلی نام دیگر آزادی است

 

 

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.



عرفان نظر آهاری

ایمان انیشتین به خدا در يك کتاب

 

  
n00001535-b.jpg

مرجع : www.christianpost.com

کتاب جدیدی درباره «آلبرت انیشتین» به قلم «والتر ایزاکسن» که از فردا 10 آوریل (21 فروردین) به بازار می‌آید، حاوی اطلاعاتی درباره این دانشمند بزرگ است که نشان دهنده ایمان او به خداست.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از «کریسشین پست»، «ایزاکسن» در این کتاب نه تنها از لحاظ علمی، بلکه بیشتر به جنبه انسانی شخصیت «انیشتین» پرداخته و در بخش‌های مختلف این کتاب مدارکی از زندگی پدر فیزیک نوین آورده است که نشان از ایمان عمیق او به خدا دارند.

این نویسنده در بخشی از کتاب «انیشتین: زندگی و کائنات او» می‌نویسد: «اما حیرت و جذبه ایمان به خدا در زندگی او [انیشتین] در دهه 50 سالگی او بیشتر نمود پیدا می‌کند به ویژه زمانی که او به خدا روی می‌آورد که به بیان خود او «تجلی وجود در قوانین کائنات» است.»

در این کتاب «ایزاکسن» همچنین به انتقاد «انیشتین» از منکران وجود خدا اشاره می‌کند و در یک مورد به نقل از یکی از دوستان «انیشتین» جمله اي از او می‌نویسد که «همیشه افرادی هستند که منکر وجود خدا می‌شوند، اما آن چه واقعاً من را عصبانی می‌کند این است که این افراد برای اثبات دیدگاه‌های خودشان از من نقل قول می‌کنند.»

به اعتقاد «ایزاکسن» اعتقاد «انیشتین» به خدا نتیجه کشفیات وی در زمینه فیزیک و سایر علوم بوده که به ایمان به وجودی فوق بشری منتهی شده است که منبع آفرینش جهان و نظم آن است.

کتاب «انیشتین: زندگی و کائنات او» در 704 صفحه و توسط انتشارات «سایمون اند شوستر» منتشر شده است.

رمز و راز خاموشي مولانا

مولانا در مسير سير و سلوكش دليل ديگري هم براي خاموشي داشت.حرف زدن زياد، آفات زيادي هم مي آفريند. او عقيده دارد كساني كه زياد حرف زده اند اين جهان را خراب كرده اند.پس خاموشي مولانا يك دعوت اخلاقي هم هست.خموشي او همه جا عرفاني و زبانشناختي نيست...

دكتر عبدالكريم سروش


با اينكه من ۴۰ سال است كه با مولانا –اين مرد بزرگ-همسفرم و به اين همسفري مباهات مي كنم اما سخن گفتن از او به غايت دشوار است.مولانا بارها به اين نكته اشاره كرده است كه اگر آدمي هزار زبان داشته باشد چون به نزديك وكيل الله مي رسد نمي تواند با هزار زبان خود سخن بگويد و اين بزرگوار كه اقيانوس است و معارفش آدم را دچار هراس مي كند لب از سخن گفتن فرو بسته. ولي من در سخن خود باز هم از او وام مي گيرم.البته آدمي بايد شناگري بياموزد و حتي هيبت حضور مولانا او را چنان نگيرد كه نتواند از درياي معرفت او بهره برداري كند.درباره مولانا بايد سخن گفت اما نه در همه ابعاد و اگر كسي گفت سخن اصلي مولانا چيست ادعايش را باور نكنيد.او يك سخن اصلي ندارد.معارف بسيار در درياي اوست كه سهم ما جرعه اي گرفتن از اين درياي مواج است. اين بزرگوار كه حرف هاي بسياري براي گفتن داشت خموشي را برگزيد و از اين رو خاموش يا خموش تخلص مي كرد.تكرار اين تخلص در شعر مولانا به حدي است كه مولانا به اين معني عنايت خاص داشته است بر خلاف اينكه برخي تخلص او را "شمس"دانسته اند. مقصود او از اين عنايت،از يك سو شكافتن پوست كلام است و از سوي ديگر خاموشي پيشه كردن. مولانا با اين همه گفتار خاموشي خود را بيشتر از سخن اش مي داند؟به راستي اين خاموشي چيست؟سرٌ فضيلت آن در كجاست و چه بهره اي دارد؟


ادامه‌‌ی مطلب
تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري

 

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...

زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت. وگرنه...
و فرشته‌ها هم‌ گريستند.
اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غطبه‌ واداشت.
انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.
عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.
و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.
و اين‌ آغاز انسان‌ بود.



‌عرفان‌ نظرآهاري‌

قصه ای به‌ زيبايي‌ نان
  

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.

دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. روياي‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ كه‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتيم، اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن. قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ كه‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و كوتاهي‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زيبا بود، به‌ زيبايي‌ نان.



‌عرفان‌ نظرآهاري‌

امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن

 

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.


‌عرفان‌ نظرآهاري‌

دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌
 

هيچ‌ كس‌ وسوسه‌اش‌ نكرد، هيچ‌ كس‌ فريبش‌ نداد، او خودش‌ سيب‌ را از شاخه‌ چيد و گاز زد و نيم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بيرون‌ رفت‌ و وقتي‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسيد، ايستاد. انگار مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد. چيزي‌ اما نگفت. خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتي‌ اختيار به‌ او داد و گفت: برو؛ زيرا كه‌ اشتباه‌ كردي. اما اينجا خانه‌ توست‌ هر وقت‌ كه‌ برگردي؛ و فراموش‌ نكن‌ كه‌ از اشتباه‌ به‌ آمرزش‌ راهي‌ هست.او رفت‌ و شيطان‌ مبهوت‌ نگاهش‌ مي‌كرد. شيطان‌ كوچك‌تر از آن‌ بود كه‌ او را به‌ كاري‌ وادار كند. شيطان‌ موجود بيچاره‌اي‌ بود كه‌ در كيسه‌اش‌ جز مشتي‌ گناه‌ چيزي‌ نداشت. او رفت‌ اما نه‌ مثل‌ شيطان‌ مغرورانه‌ تا گناه‌ كند، او رفت‌ تا كودكانه‌ اشتباه‌ كند. او به‌ زمين‌ آمد و اشتباه‌ كرد، بارها و بارها. اشتباه‌ كرد مثل‌ فرشته‌ بازيگوشي‌ كه‌ گاهي‌ دري‌ را بي‌اجازه‌ باز مي‌كند، يا دستش‌ به‌ چيزي‌ مي‌خورد و آن‌ را مي‌اندازد. فرشته‌اي‌ سر به‌ هوا كه‌ گاهي‌ سُر مي‌خورد، مي‌افتد و دست‌ و بالش‌ مي‌شكند. اشتباه‌هاي‌ كوچك‌ او مثل‌ لباسي‌ نامناسب‌ بود كه‌ گاهي‌ كسي‌ به‌ تن‌ مي‌كند. اما ما هميشه‌ تنها لباسش‌ را ديديم‌ و هرگز قلبش‌ را نديديم‌ كه‌ زير پيراهنش‌ بود. ما از هر اشتباه‌ او سنگي‌ ساختيم‌ و به‌ سمتش‌ پرت‌ كرديم. سنگ‌هاي‌ ما روحش‌ را خطخطي‌ كرد و ما نفهميديم. اما يك‌ روز او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، لباس‌هاي‌ نامناسبش‌ را از تن‌ درآورد و اشتباه‌هاي‌ كوچكش‌ را دور انداخت‌ و ما ديديم‌ كه‌ او دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌ هم‌ دارد؛ دو بال‌ كوچك‌ كه‌ سال‌ها از ما پنهان‌ كرده‌ بود و پر زد مثل‌ پرنده‌اي‌ كه‌ به‌ آشيانه‌اش‌ پر مي‌گردد. او به‌ بهشت‌ برگشت‌ و حالا هر صبح‌ وقتي‌ خورشيد طلوع‌ مي‌كند، صدايش‌ را مي‌شنوم؛ زيرا او قناري‌ كوچكي‌ است‌ كه‌ روي‌ انگشت‌ خدا آواز مي‌خواند.


 ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

نسیم ، نفس خداست
 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است. مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست. خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.


عرفان نظرآهاری

پله‌ پله‌ تا خدا
 

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز... من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن. پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است! دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني. نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد. نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟ پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟ دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌ من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...


‌عرفان‌ نظرآهاري‌

تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها
 

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم. هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد. و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود. سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟ اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد. از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست. از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود. و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد. او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.


 ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

ما همسايه ي خدا بوديم

 

شاید دیگر مرا نشناسی ، شايد مرا به ياد نياوري . اما من تو را خوب مي شناسم . ما همسایه ي شما بودیم و شما همسایه ي ما و همه مان همسایه ي خدا .

يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي . و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم ؛ تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم .

خوب يادم هست كه آن روز ها عاشق آفتاب بودي . توي دستت همیشه قاچي از خورشید بود . نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد . راه كه مي رفتي ردٌي از روشني روي كهكشان مي ماند .

يادت مي آيد ؟ گاهي شیطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط مي گفت : همين كه پايتان به زمين برسد ، مي دانم چطور از راه به درتان كنم .

تو ، شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را رو ي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي .

اما همیشه خواب زمين را مي ديدي . آرزويي رؤياهاي تو را قلقلک مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي . و همیشه اين را به خدا مي گفتي . و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين كار را كردم ، بچه هاي ديگر هم ؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد .

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را ، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا . ما گم شديم و خدا را گم كرديم . . .

دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ مي زند : از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است ، اگر گم شدي از اين راه بيا . بلند شو . از دلت شروع كن .

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم .

 


عرفان نظر آهاري

 

ابر و ابريشم‌ و عشق‌

 

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما ...
زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.
حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.
يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.
يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌